-
info_outline Info
-
toc Table of Contents
-
share Share
-
format_color_text Display Settings
-
exposure_plus_1 Recommend
-
Sponsor
-
report_problem Report
-
account_circle Login
🕯️ مرد گمشده در هزارتو
عنوان ژاپنی: 迷宮に迷い込んだ男 (Meikyuu ni Mayoikonda Otoko)
ژانر: ترسناک روانشناختی، رازآلود، درام
📄 صفحه ۱: بیداری در تاریکی
یوشیرو تاکدا، روانشناس ۳۵ ساله، پس از مرگ همسرش در یک تصادف مشکوک، دچار فروپاشی روانی میشود. او برای درمان به یک مرکز توانبخشی در کوهستان میرود، اما ناگهان در یک اتاق سنگی با دیوارهای پوشیده از نمادها از خواب بیدار میشود. او هیچ خاطرهای از چگونگی رسیدن به آنجا ندارد. تنها چیزی که دارد یک دفترچه یادداشت خالی و یک ساعت شکسته است.
در آهنی با صدای نجوا مانندی باز میشود:
«اگر به دنبال حقیقت هستی، باید از خودت دست بکشی.»
او وارد هزارتویی تاریک و بیپایان میشود. دیوارها نفس میکشند، صداهایی از گذشته در گوشش زمزمه میکنند و سایهها در تاریکی حرکت میکنند.
📄 صفحه ۲: آکانه، دختر سفیدپوش
یوشیرو در یکی از راهروها با دختری به نام آکانه روبرو میشود. او لباس سفید میپوشد، چشمان بیروحی دارد و آرام صحبت میکند. او میگوید حافظهاش را از دست داده اما نام یوشیرو را به خاطر دارد.
«باید حقیقت را پیدا کنی، وگرنه تا ابد اینجا خواهی ماند.»
آکانه راه را میداند، اما هر بار که یوشیرو به او نزدیکتر میشود، چهرهاش تغییر میکند. انگار آکانه صرفاً بازتابی از ذهن یوشیرو است. در یک اتاق، آنها با نگهبانی به نام ماساکی ملاقات میکنند. او معماهایی مطرح میکند و هشدار میدهد:
«هر پاسخ اشتباه، بخشی از خاطرات شما را خواهد بلعید.»
📄 صفحه ۳: خاطرات گمشده
در هر مرحله از هزارتو، یوشیرو با خاطرهای روبرو میشود:
- خانه سرد دوران کودکیاش
- لحظهای که همسرش در آتش سوخت
- جلسهای که در آن حقیقت را پنهان کرد
او متوجه میشود که هزارتو فقط یک مکان نیست، بلکه بازتابی از ذهن خودش است. آکانه گاهی ناپدید میشود، گاهی با صدای همسرش صحبت میکند.
در یک اتاق، یوشیرو با نسخه دیگری از خودش ملاقات میکند - خندان، بیرحم و آماده نابودی.
📄 صفحه ۴: قربانی یا قاتل؟
یوشیرو به اتاقی میرسد که در آن فیلمی از گذشتهاش پخش میشود. در آن، او همسرش را در اتاقی حبس میکند و آن را به آتش میکشد.
«نه... اون من نیستم... این یه دروغه!»
اما آکانه میگوید:
«تو فقط چیزی رو میبینی که میخوای باور کنی.»
ماساکی معمای آخر را مطرح میکند:
«اگر حقیقت را بدانی، میتوانی با آن زندگی کنی؟»
یوشیرو باید انتخاب کند:
۱. از هزارتو فرار کنید و تمام حافظه خود را از دست بدهید
۲. بمان و با حقیقت روبرو شو
📄 صفحه ۵: پایان
یوشیرو تصمیم میگیرد با حقیقت روبرو شود. هزارتو شروع به فروپاشی میکند. آکانه لبخند میزند و میگوید:
«تو انتخابت رو کردی... حالا وقتشه که بیدار شی.»
یوشیرو در بیمارستان به هوش میآید. پزشک میگوید:
«بعد از آتشسوزی تو کما بودی. همسرت زنده موند، اما تو حافظهات رو از دست دادی.»
او به آینه نگاه میکند. چهرهاش آرام است، اما در چشمانش، هزارتوی دیگری شروع به شکلگیری میکند.
داستان به پایان میرسد—اما آیا او واقعاً از هزارتو فرار کرده است؟ یا فقط وارد مرحلهی دیگری شده است؟
0 sponsors' commentsAfter each update request, the author will receive a notification!
smartphone100
→ Request update
Thank you for supporting the story! :)
Please Login first.
Reading Theme:
Font Size:
Line Spacing:
Paragraph Spacing:
Load the next issue automatically
Reset to default

