/story/196599/the-man-lost-in-the-labyrinth/?load=0
The Man Lost in the Labyrinth | Penana
arrow_back
The Man Lost in the Labyrinth
more_vert share bookmark_border file_download
info_outline
format_color_text
toc
exposure_plus_1
coins
Search stories, writers or societies
Continue ReadingClear All
What Others Are ReadingRefresh
X
Never miss what's happening on Penana!
G
The Man Lost in the Labyrinth
Comic.world
Intro Table of Contents Top sponsors Comments (0)

🕯️ مرد گمشده در هزارتو  

عنوان ژاپنی: 迷宮に迷い込んだ男 (Meikyuu ni Mayoikonda Otoko)  

ژانر: ترسناک روانشناختی، رازآلود، درام


📄 صفحه ۱: بیداری در تاریکی


یوشیرو تاکدا، روانشناس ۳۵ ساله، پس از مرگ همسرش در یک تصادف مشکوک، دچار فروپاشی روانی می‌شود. او برای درمان به یک مرکز توانبخشی در کوهستان می‌رود، اما ناگهان در یک اتاق سنگی با دیوارهای پوشیده از نمادها از خواب بیدار می‌شود. او هیچ خاطره‌ای از چگونگی رسیدن به آنجا ندارد. تنها چیزی که دارد یک دفترچه یادداشت خالی و یک ساعت شکسته است.


در آهنی با صدای نجوا مانندی باز می‌شود:  

«اگر به دنبال حقیقت هستی، باید از خودت دست بکشی.»


او وارد هزارتویی تاریک و بی‌پایان می‌شود. دیوارها نفس می‌کشند، صداهایی از گذشته در گوشش زمزمه می‌کنند و سایه‌ها در تاریکی حرکت می‌کنند.


📄 صفحه ۲: آکانه، دختر سفیدپوش


یوشیرو در یکی از راهروها با دختری به نام آکانه روبرو می‌شود. او لباس سفید می‌پوشد، چشمان بی‌روحی دارد و آرام صحبت می‌کند. او می‌گوید حافظه‌اش را از دست داده اما نام یوشیرو را به خاطر دارد.  

«باید حقیقت را پیدا کنی، وگرنه تا ابد اینجا خواهی ماند.»


آکانه راه را می‌داند، اما هر بار که یوشیرو به او نزدیک‌تر می‌شود، چهره‌اش تغییر می‌کند. انگار آکانه صرفاً بازتابی از ذهن یوشیرو است. در یک اتاق، آنها با نگهبانی به نام ماساکی ملاقات می‌کنند. او معماهایی مطرح می‌کند و هشدار می‌دهد:  

«هر پاسخ اشتباه، بخشی از خاطرات شما را خواهد بلعید.»


📄 صفحه ۳: خاطرات گمشده


در هر مرحله از هزارتو، یوشیرو با خاطره‌ای روبرو می‌شود:  

- خانه سرد دوران کودکی‌اش  

- لحظه‌ای که همسرش در آتش سوخت  

- جلسه‌ای که در آن حقیقت را پنهان کرد


او متوجه می‌شود که هزارتو فقط یک مکان نیست، بلکه بازتابی از ذهن خودش است. آکانه گاهی ناپدید می‌شود، گاهی با صدای همسرش صحبت می‌کند.  

در یک اتاق، یوشیرو با نسخه دیگری از خودش ملاقات می‌کند - خندان، بی‌رحم و آماده نابودی.


📄 صفحه ۴: قربانی یا قاتل؟


یوشیرو به اتاقی می‌رسد که در آن فیلمی از گذشته‌اش پخش می‌شود. در آن، او همسرش را در اتاقی حبس می‌کند و آن را به آتش می‌کشد.  

«نه... اون من نیستم... این یه دروغه!»  

اما آکانه می‌گوید:  

«تو فقط چیزی رو می‌بینی که می‌خوای باور کنی.»


ماساکی معمای آخر را مطرح می‌کند:  

«اگر حقیقت را بدانی، می‌توانی با آن زندگی کنی؟»


یوشیرو باید انتخاب کند:  

۱. از هزارتو فرار کنید و تمام حافظه خود را از دست بدهید  

۲. بمان و با حقیقت روبرو شو


📄 صفحه ۵: پایان


یوشیرو تصمیم می‌گیرد با حقیقت روبرو شود. هزارتو شروع به فروپاشی می‌کند. آکانه لبخند می‌زند و می‌گوید:  

«تو انتخابت رو کردی... حالا وقتشه که بیدار شی.»


یوشیرو در بیمارستان به هوش می‌آید. پزشک می‌گوید:  

«بعد از آتش‌سوزی تو کما بودی. همسرت زنده موند، اما تو حافظه‌ات رو از دست دادی.»


او به آینه نگاه می‌کند. چهره‌اش آرام است، اما در چشمانش، هزارتوی دیگری شروع به شکل‌گیری می‌کند.  

داستان به پایان می‌رسد—اما آیا او واقعاً از هزارتو فرار کرده است؟ یا فقط وارد مرحله‌ی دیگری شده است؟

Show Comments
BOOKMARK
Total Reading Time: 2 minutes
toc Table of Contents
No tags yet.
bookmark_border Bookmark Start Reading >
×


Reset to default

X
×
×

Install this webapp for easier offline reading: tap and then Add to home screen.